تبليغاتX
مقالات مصطفی جوکار
 

برای کلام عابد-1

( چنین درخت نروید به بوستان اِرَم)

خیالت نرود چون عابد (توانچه) راهی حبس شده است می خواهم برایش مرثیه سرایی کنم. خیر آقا.... آن رفیق عابدی که من می شناسم نیازی به این جنگولک بازی ها ندارد. او خود کاتب صد مرثیه است و کلام نزد او امین.... چنانکه در این یکی دو سال بخوبی پاس اش داشت و اگر دستش را بستند، به انگشت پا و بر ریگ زار این ولایت نقاشی اش کرد. نگاهی به وبلاگش بینداز تا حرمت این ادعا بر تو ثابت شود.

و فرق است میان آن کس که با کلام و کلمه، زندگی را مبارزه می کند و آنکه ترسیده از مبارزه ، از کلام برای خویش زندان می بافد و در پشت یک تریبون حرف ولنگار پنهان می شود تا چون سگان مانده در بیابان، کلام را عوعو کند و دیوان مندرس بنگارد.

 

سابقه نسل عابد توانچه به کاتبانی چنین باز می گردد. به مبارزانی که در طول این سال های حادثه، در اوین و هر حبس و بند دیگری به تیر بسته شدند و یا سرشان بالای دار آونگ شد، اما به نوک پای خویش هم چنان نوشتند که شمشیر قلدران کند شد و آب از آسیابشان فرو افتاد.

باری، نسل عابد که از جنس دیگر است و امروزه کمیاب ، از تعبد و بندگی کورکورانه متنفر است و از مسلک های متحجر و اصول منجمد بیزار، در واقع این نسل ِ کاتبانی است که حروف سرخ را تا امروز با خود حمل کردند و آنی از حقیقت روی بر نتافتند.

من، در این یکی دو سال که عابد را خوانده ام ،او را چون خیالی مکرر در خود تکرار کرده ام. چونان که پدرانم پدرانش را..... وقتی می نوشت (ما با پیروزی عهد و پیمان نبسته ایم ، اما با نبرد چرا). وقتی که با قلم اندازی هایش بر سر حکومت عربده می کشید و مشتی پر از کلام را حواله چانه حکومت می کرد. آری ، به چنین خیالی عابد مرا با خود می برد تا آن سال های دور، سال هایی که آن چریک فدایی ضامن می کشید و راه را نزدیک می کرد و یا بر روی تخت شکنجه گاه ، حسرت شنیدن یک آخ را بر جگر بازجویش می گذاشت.

به نظر من، عابد توانچه،از خیلی پیش تر ها (بندی) شده بود و درهای اوین به رویش گشوده مانده بود. از همان زمان که کلمه بود و کاتب بود و زندان. قانون شرع بود و چلیپا. و کلمه بر چلیپا بدار آمده بود. او باید به زندان می رفت تا فرق این کاتبان و آن ارجوزه خانان پرگو را فاصله اندازد و به ما بفهماند که تکرار حرف های بی خاصیت آدمی را از هر اقدام انقلابی تهی می دارد.

 

به هر حال ، عابد، شقایق عاشقی است که در سیاهی این زمستان سرخی زد ، سرخ نوشت ، سرخ سرود و حالا هم با این زندان شدنش سرافرازی آورد و نوید به اینکه انفجار شگرفی در راه است بلکه قلب های یخ زده ما را گرمی بخشد. پس شما هم با من بنویسید :

درود من به آن شقایق عابد

که با فروزش مشعل ها

ما را به میکدۀ بی ملال می خواند.

 

.....از امروز جای عابد در صفحۀ وبلاگش خالی است. او نیست که بنویسد. او نیست که بسراید. اما کلامش چون مشعلی روشن بر مسیر رهروان باقی است تا راه از بیراه باز شناسند. چنانچه پدرانش چنین کردند..... و چنین باد. همواره چنین باد....

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 10:23 |

( تلخ وشیرین وشعر ترَ...)

 

گفت : شنیدی فخرآور باززده زیرگریه ؟

گفتم : آخ آخ .... دیگه چی شده ؟

گفت : میگه این احمدباطبی اذیت اش می کنه .

گفتم : الهی خیر وخوشی نبینه این احمد. الهی مک دونالد توی گلوش گیرکنه .آخه چیکار این بچه داره؟

گفت : فخرآور میگه تا میخواهم با مشت بزنم توی کله احمد، جاخالی میده ودستم میخوره به دیوارودرد میگیره .

گفتم : زکی . مارابگو که فکر کردیم باز  احمد شاشیده به هیکل این بچه .

گفت : نه بابا ، اون بیچاره که کاری با پریوش نداره . راستش کرم از خود درخته .

گفتم : عجب . فکر کردم چون احمد ماشین بابای این بچه را دیگه ( هل ) نمیده تقصیرکاره !!.

گفت : حالا بگذریم ..... برات یک خبر خوش هم دارم .

گفتم : بفرما .

گفت :  فخرآور گفته به زودی جنبش مستقل دانشجوئی او ( سه نفره ) میشه .

گفتم : مگه قبلا" چند نفره بود ؟

گفت : دونفره .....

گفتم : به به ..... مبارک است . حالا این نفر سوم کیه ؟

گفت : فخر آور در جائی گفته به زودی ( مامانم اینا ) میاد آمریکا!!!

گفتم : باز هم به به ..... چه شود .

گفت : چی چه شود ؟

گفتم : همین ( جنبش فراگیر !!!) را میگم احمق جون ، حالا دیگه بجنب تا بجنبیم . دارام دام . آخ دارام دام.

 

( شعر ترَ....)

 

روبروی تنهائیت نشسته ای

با خودت حرف میزنی

وپرنده ای بالهای چوبی ترا میخواند.

راستی کدام گناه

ترا به دیوار غروب

تکیه داد؟

 

خالکوبی پاسپورت تو

حرف ناگفته ای دارد. هنوز –

 

به دنیال یک طناب میگردی

احمد- ارژنگ – شیلا

همایون – میبدی – نوری زاده

آن یکی ، آن دیگری

-          نه

 

جنازه ات را خاک میکنند

بیچاره شیطان

چقدر گناه دارد

 

احمد گلاب می پاشد

شیلا حلوا قسمت می کند

افشاری قرآن می خواند

نوری زاده کارت می فرستد

بهارلو کراوات سیاه می زند

ونازنین

عربی می رقصد

 

زان میان -

یک حفره خالی

یک گورسرد

مثل یک خلط خونی

برشانه های شیطان

تا جهنم بدرقه می شود

 

بیچاره شیطان

چقدرگناه دارد.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 16:21 |
 

(شورای صلح یا....) !!

عجب زمانه رو به ادبار یافته و عجب اهل بازی و بیکاره شده ایم ما که برای رسیدن به مطامع شخصی پروای هیچ کس و هیچ چیز را نمی کنیم و حاضریم هر دروغ و دغلی را سرهم نمائیم تا حصول مقصودمان میسر شود..... حاضریم هر زقومی را به جای حلوا و هر مزخرفی را به نام دمکراسی به خورد خلق الله بدهیم و چون بتی عیار به هزار رنگ در آئیم و شعارمان هم این باشد که هدف وسیله را توجیه می کند.

باری.... گیرم همۀ بساطی که خانم عبادی تحت عنوان (شورای صلح) به راه انداخته باز حکایت همان خری باشد که در پتل پورت داغش می کنند و دودش را تا زیر دماغ پولیب گرفته خانم عبادی باد می دهند و در انتها نیز مثلاً اعطای جایزه ای جهانی والآخر.... این درست، اما دیگر چرا احتفاظ مطلب می کنند و این مزبله را بنام ملت جار می زنند و مطهر می نمایند؟

 

نوشته اند: (شورای صلح   با حضور تمام گرایشات و تمام سلیقه ها و افکار / از میان تمام اقشار جامعه ایران/ از آحاد ملت ، کارگران ،معلمان، زنان ، هنرمندان ، شعرا، همه، تشکیل شده است).

 

می پرسم: یعنی واقعاً همین طور است؟ یعنی این ماموت های یخ زده را مردم انتخاب کرده اند؟ اینها منتخبین مردم هستند ؟ یا عده ای هولی و غولی پس ِ پا خورده و بیکاره اند که نه پایگاه اجتماعی دارند و نه اصلاً قابل اعتناء ملت..... عده ای که هر چند سال یکبار به دور دیگ حلیمی جمعشان می کنند تا قاشق شکسته شان را در آن فرو کنند و اندکی دلخوش ِ آن شوند که هنوز پشمی به کلاهشان باقی است و با همین رویا از ایشان رایی می گیرند که چهار تا آدم نفهم خارجی در آنطرف آبها، بهانه ای برای هورا کشیدن پیدا کنند و بدین مرابحه، معادله حقوق بشر آبکی خود را به خورد جماعت ایرانی بدهند..... ماموت هایی که در پایان چنین مظلمه ای اجباراً باید به قبورشان برگردند و در آرامش ابدی و سیاسی خود فرو روند تا سالی دیگر و بساطی دیگر.

 

می پرسم: این آقای ابراهیم یزدی نماینده کدام طبقه اجتماعی است؟ کدام کس او را نماینده خود کرده؟ آیا خیانت های او را فراموش کرده اند. آیا او سلسله جنبان همین دستک و دنبکی نیست که هنوز گرفتارش هستیم؟ آیا اینها را اونیاورد و استوارشان نکرد؟ طراح و ایدئولوگ شان نبود و نخواست که اسباب دمکراسی را با رنگ و لعاب 1400 سال قبل زیور تن حکومت نماید. آیا ایشان همان کسی نیست که فرمان تیر خلاص بر سر شریف ترین فرزندان این مملکت را صادر کرد و به زبان نیمه فارسی در خرگاه آن تعزیه گفت: این حکومت دمکرات ترین حکومتی است که بشریت تاکنون به خود دیده است!!!!.... یا همین خانم شیرین عبادی که امروز سعی دارد صرفاً برای رسیدن به مطامع شخصی و برآوردن عقده های ناتوان خود، از شرنگی بنام (شورای صلح) و از میوه ای کال و نارس، شربتی شیرین برای تبرید مزاج عده ای آدم کلاه فرنگی و هیچکاره مهیا نماید؟.... اصلاً این خانم چه گلی به سر این ملت زده که حالا بنام بنده و شما – بخوان ملت- لباس ریاست و کیاست می دوزد و بی رضایت موکل ، وکالت نامه دروغین ارائه می کند و کسی هم سر بر نمی آورد تا بگوید. این بازی کافی است. این دروغ کافیست، بس کنید خانم.

هنوز به یاد من و دوستانم مانده آن سالهایی که در اوین بودیم و این خانم، جایزه صلح را در قامت دفاع از امثال ما ربوده بود، با دوستان نامه ای نوشتیم از همان زندان و خواستیم که صدای ما را به جماعت بیرون برساند. جواب آمد: من نیامده ام که با حکومت بجنگم..... آنهم در حالیکه در همان ایام به هر تریبونی که می رسید قصه گوانتانامو می سرود و از فجایع آنها اشک به چشم می آورد. یادم می آید که به پیشنهاد یکی از دوستان زندانی، نامه دیگری برایشان به ( زبان انگلیسی ) نوشتیم و به مطابیه پیام دادیم که خانم عزیز (جائیکه که آب هست تیمم حرام است) و دل خوش بودیم شاید اشکال در این است که ما ایرانی هستیم و او زبان ما را نمی فهمد. جواب داده بود: تا کسی در زندان نمیرد، کاری نمی توان برایش انجام داد(!!).

باری،به زعم  خانم عبادی، تنها مردۀ زندانیان سیاسی بود که به درد تبلیغ می خورد نه آنچه برسرشان می آمد.

 

البته از این مثالها زیاد دارم. خانم عبادی تا بحال هر پرونده ای را دنبال کرده پرونده کسانی بوده که می شد از مرده شان پرچمی برای خودنمایی افراشت. از فروهرها و کاظمی ها بگیر تا همین بانوی پزشک آخری....و بگذریم.

بنابراین این تیارت، فقط یک بازی است. والاٌ همه می دانیم که نه این قوم ظالمین (حکومت) برای ترهات آن شورا تره خرد می کند و نه آن یانکی جنگ طلب آمریکایی نصایح چنین اجسادی را به تخم چپ اش می گیرد. اگر مصالح هر دو سوی ماجرا ایجاب کند بسا که دفتر همین خانم عبادی را نیز به انبار مهماتشان تبدیل خواهند کرد و آب هم از آب تکان نخواهد خورد..... پس فقط می ماند همین سروصدایی که به بوی جایزه هوار شده و تاسف بر تاییدی که کسانی  پای این شورا گذاشته اند. شاید آنان نیز نمی دانند در جُوی حقیری که به گودالی می ریزد هرگز مرواریدی صید نخواهد شد..... همین!

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 18:35 |
 

( یک پرونده)

*بازخوانی فاجعه کوی دانشگاه

*بیانیه ها ، اطلاعیه ها ، گزارش مسئولان

 

مقدمه :باردیگر در آستانه سالگرد فاجعه کوی دانشگاه قرار گرفته ایم ، فاجعه ای که اگر خسارات بسیاری را متوجه جنبش دانشجوئی کرد اما موجد پیامهائی نیز بود که در روند تکاملی آن موثر افتاد .... اولین پیام حادثه آن بود که جناح راست جنبش دانشجوئی ( بخوان دفتر تحکیم وحدت ) وپدران معنویشان را متوجه رویاهایی که بافته بودند نمود ونشان داد که این حکومت حتی تحمل ( خودی ) ها را نیز ندارد وهرگز به آن بازی که نتیجه اش واگذاری بخشی از قدرت به گروههای اجتماعی است وارد نخواهد شد  ، تا جائی که اعتدالگرایی مثل هاشمی نیز خواسته صنفی سیاسی دانشجویان را ( لقمه بزرگتر از دهانشان )نامید واز ایشان تبری جست .

پیام دیگرهم آن بود که دانشجویان جناح چپ جنبش دریافتند که باید به تحرک بیشتری روی آورندوبا پی بردن به حقانیت خویش راه دیگری را برای مبارزه در مسیر کسب مطالبات جنبش دانشجوئی هموارسازند یعنی همان مسیری که امروز در طریق آن هستند .....

 

به هر حال ، بازخوانی روایت آن روزها از( منظری) که خواهید خواند لااقل این حسن را برای نسل جوان دانشجو خواهد داشت که بتواند از دل آن دقایق وظرایف تاریخی ، راه منطقی مبارزه را استنتاج نموده ومورد استفاده اش قرار دهند .

ادامه:   (کلیک کنید)

+ نوشته شده توسط مصطفی جوکار در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 19:53 |
 

یاد جانباختگان فدایی گرامی باد

 

منبع >>>    http://nashre-havadar.blogfa.com

 

سازمان ما از بدو پیدایش‌ا‌ش همواره در معرض سرکوب پاسداران نظم سرمایه داری حاکم بر ایران قرار داشته است. در طول حیات سازمان، از سیاهکل تا به امروز، رژیم سلطنتی شاه و حکومت اسلامی هزاران فدایی را در زندان‌های قرون وسطايی به بند کشيده و صدها تن از فداييان در مبارزه عليه نظام ضد انسانی سرمايه‌داری و به خاطر آزادی و سوسياليسم جان باخته اند. اما اين وحشی گری‌های مرتجعين نتوانسته است سازمان ما را از ادامه مبارزه برای آزادی و سوسياليسم بازدارد.

در اين کارنامۀ سراسر عشق و شور و تلاش، سال‌ها و ماه‌ها وهفته‌ها و روزها، هر کدام به تنهايی يادآور حماسه‌ آفرينی‌های بيشماری است که گاهی حتی باور کردن آنها نيز به سختی ممکن است، در اين ميان اما ماه تير جايگاه ويژه‌ای دارد.

در اين ماه جنبش نوين کمونيستی ايران نيروهايی را از دست داد که سالها بعد و در امتداد راهشان، کمبود اين ذخائر بوضوح خود را به نمايان ساخت و باعث شد تا عناصری متزلزل و فرصت طلب با تکيه زدن بر جايگاهشان چنان لطماتی بر پيکر جنبش کمونيستی وارد کنند که هنوز آثار و بقايای آن باقی است.

در نهم تيرماه ۱۳۵۴ خانه تيمی رفقا مارتيک قازاريان، محمود عظيمی بلوريان، يداله زارع کاريزی و نزهت السادات روحی آهنگران در دولت آباد کرج به محاصره دشمن درمی آيد .در درگيری دولت آباد ۱۶ نفر از ماموران ساواک کشته و يک هلی کوپتر که برای اين يورش به منطقه آورده شده بود نيز بر اثر اصابت گلوله از کار می‌افتد. ۳ رفيق تيم بعد از آن که تا آخرين فشنگ به مقاومت خود ادامه می دهند کشته می شوند. پس از کشته شدن اين ۳ هم رزم ، رفيق نزهت نيزکه گلوله‌هايش به پايان رسيده بود با کشيدن ضامن نارنجک خود را به ميان ساواکی‌ها می‌اندازد و ۴ نفر از مزدوران ساواک را به هلاکت  میرساند.

در تاريخ ۸ تير ۱۳۵۵ نيز چهره سرشناس جنبش کمونیستی ایران، رفیق کبیر حمید اشرف و یکی از بینان‌گذاران سازمان و 9 تن دیگر از مبارزان راه سوسیالیسم و آزادی در حالیکه به محاصره صدها تن از مزدوران رژیم شاه درآمده بودند، پس از به‌هلاکت رساندن ده‌ها تن از آنان و نابود ساختن اسناد سازمانی چریک‌های فدایی خلق، با آخرین گلوله به زندگی خود پایان بخشیدند و سر فرزانه در راه آرمان والای کارگران جان باختند.

در جریان محاصره خانه تیمی مهرآباد جنوبی که یکی از خونین ترین و حماسه سازترین زدوخوردهای مسلحانه رزمندگان فدایی با مامورین رژیم تا آن تاریخ بود در حالی که از زمین و هوا مورد حمله صدها نفر از مامورین ساواک و شهربانی و ارتش شاه قرار گرفته بودند، رفقا  حميد اشرف،