برای کلام عابد-1
( چنین درخت نروید به بوستان اِرَم)

خیالت نرود چون عابد (توانچه) راهی حبس شده است می خواهم برایش مرثیه سرایی کنم. خیر آقا.... آن رفیق عابدی که من می شناسم نیازی به این جنگولک بازی ها ندارد. او خود کاتب صد مرثیه است و کلام نزد او امین.... چنانکه در این یکی دو سال بخوبی پاس اش داشت و اگر دستش را بستند، به انگشت پا و بر ریگ زار این ولایت نقاشی اش کرد. نگاهی به وبلاگش بینداز تا حرمت این ادعا بر تو ثابت شود.
و فرق است میان آن کس که با کلام و کلمه، زندگی را مبارزه می کند و آنکه ترسیده از مبارزه ، از کلام برای خویش زندان می بافد و در پشت یک تریبون حرف ولنگار پنهان می شود تا چون سگان مانده در بیابان، کلام را عوعو کند و دیوان مندرس بنگارد.
سابقه نسل عابد توانچه به کاتبانی چنین باز می گردد. به مبارزانی که در طول این سال های حادثه، در اوین و هر حبس و بند دیگری به تیر بسته شدند و یا سرشان بالای دار آونگ شد، اما به نوک پای خویش هم چنان نوشتند که شمشیر قلدران کند شد و آب از آسیابشان فرو افتاد.
باری، نسل عابد که از جنس دیگر است و امروزه کمیاب ، از تعبد و بندگی کورکورانه متنفر است و از مسلک های متحجر و اصول منجمد بیزار، در واقع این نسل ِ کاتبانی است که حروف سرخ را تا امروز با خود حمل کردند و آنی از حقیقت روی بر نتافتند.
من، در این یکی دو سال که عابد را خوانده ام ،او را چون خیالی مکرر در خود تکرار کرده ام. چونان که پدرانم پدرانش را..... وقتی می نوشت (ما با پیروزی عهد و پیمان نبسته ایم ، اما با نبرد چرا). وقتی که با قلم اندازی هایش بر سر حکومت عربده می کشید و مشتی پر از کلام را حواله چانه حکومت می کرد. آری ، به چنین خیالی عابد مرا با خود می برد تا آن سال های دور، سال هایی که آن چریک فدایی ضامن می کشید و راه را نزدیک می کرد و یا بر روی تخت شکنجه گاه ، حسرت شنیدن یک آخ را بر جگر بازجویش می گذاشت.
به نظر من، عابد توانچه،از خیلی پیش تر ها (بندی) شده بود و درهای اوین به رویش گشوده مانده بود. از همان زمان که کلمه بود و کاتب بود و زندان. قانون شرع بود و چلیپا. و کلمه بر چلیپا بدار آمده بود. او باید به زندان می رفت تا فرق این کاتبان و آن ارجوزه خانان پرگو را فاصله اندازد و به ما بفهماند که تکرار حرف های بی خاصیت آدمی را از هر اقدام انقلابی تهی می دارد.
به هر حال ، عابد، شقایق عاشقی است که در سیاهی این زمستان سرخی زد ، سرخ نوشت ، سرخ سرود و حالا هم با این زندان شدنش سرافرازی آورد و نوید به اینکه انفجار شگرفی در راه است بلکه قلب های یخ زده ما را گرمی بخشد. پس شما هم با من بنویسید :
درود من به آن شقایق عابد
که با فروزش مشعل ها
ما را به میکدۀ بی ملال می خواند.
.....از امروز جای عابد در صفحۀ وبلاگش خالی است. او نیست که بنویسد. او نیست که بسراید. اما کلامش چون مشعلی روشن بر مسیر رهروان باقی است تا راه از بیراه باز شناسند. چنانچه پدرانش چنین کردند..... و چنین باد. همواره چنین باد....
ادامه دارد....

